مولانا چه زیبا می‌سراید:

«روزِ وصلِ دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد»

فروغِ جانم،

گاهی واژه‌ها آن‌قدر کوچک‌اند که نمی‌توانند بزرگی احساسی را که در قلبم نسبت به توست، بیان کنند. از روزی که پا به زندگی‌ام گذاشتی، انگار روشنایی راه خانه‌ی دلم را پیدا کرد. تو نه‌تنها همسفر زندگی من، بلکه آرامش جان، امید فرداها و زیباترین دلیل لبخندهایم شدی.

از تو سپاسگزارم؛ برای تمام عشق بی‌دریغت، برای مهربانی‌های بی‌انتهایت، برای صبوری‌ات و برای اینکه مادر مهربان نیکا هستی. هر لحظه‌ای که در کنار تو و نیکا می‌گذرانم، برای من گرانبهاترین سرمایه‌ی زندگی است.

من و نیکا با تمام وجود دوستت داریم. عشق ما به تو تنها یک احساس نیست؛ ریشه‌ی تمام آرزوها، آرامش و خوشبختی ماست. امروز بیش از هر زمان دیگری می‌دانم که بودن تو، بزرگ‌ترین نعتی است که خداوند به من بخشیده است. تصور دوری از تو، تلخ‌ترین اندیشه‌ای است که می‌تواند از ذهنم بگذرد.

مولانا باز هم چه دلنشین می‌گوید:

«شاد باش و فارغ و ایمن، که من
آن کنم با تو که باران با چمن.»

و چه زیبا این مهر را به زبان می‌آورد:

«من غمِ تو می‌خورم، تو غم مخور؛
بر تو من مشفق‌ترم از صد پدر.»

آرزوی من تنها این است که لبخندت همیشه بر لبانت بماند، دلت همیشه آرام باشد و سایه‌ی حضورت تا همیشه بر سر من و نیکا گسترده بماند. اگر تمام عمرم را صرف سپاسگزاری از خداوند برای داشتن تو کنم، باز هم حق این نعمت بزرگ ادا نخواهد شد.

دوستت دارم؛ نه فقط برای امروز، بلکه برای تمام روزهایی که پشت سر گذاشته‌ایم و تمام فرداهایی که در کنار هم خواهیم ساخت.

با همه‌ی عشق، با همه‌ی قلبم،

عباس