شعری از حکیم عمر خیام باب دل همه
این متن رو آقای دکتر مسعود قدرت آبادی استاد دانشگاه کالیفرنیا آمریکا نوشته بودند و به دلم خیلی نشست و اینجا تکرارش می کنم و لینکش رو هم میزارم:
هفته آینده و با آغاز سال تحصیلی جدید، عنوان شغلی من بطور رسمی از استادیار به دانشیار ارتقا پیدا میکند. مدت زمان زیادی است اما که شعری از حکیم عمر خیام، مرتبط به همین مضمون، بدجور ذهنم را مشغول کرده است.
■ یک چند به کودکی به استاد شدیم
(جناب خیام به گذشته اشاره میکنند و مسیرِ سختِ تحصیلِ علم. ایشان بنده را رجوع میدهند به سالهای مدرسه، کنکور، دانشگاه، اپلای، آزمون جامع و بقیه دشواریها.)
■ یک چند ز استادی خود شاد شدیم
(جناب خیام سپس به زمان حال اشاره میکنند و سرخوشی امروز. میفرمایند بالاخره به یک نقطه تعالی رسیدی، چند نفری استاد و پروفسور خطابت کردند، فکر کردی سری در سرها درآوردی و خوشحال و شادمان شدی.)
■ پایان سخن شنو که ما را چه رسید
(جناب خیام میفرمایند پسر جان این کوچهای که شما تازه به آن وارد شدهای، ما خودمان انتهایش دکه داریم، پس آماده شو برای نصیحت آخر.)
■ از خاک برآمدیم و بر باد شدیم
(جناب خیام میفرمایند که ما خیلی پیشتر از تو این مسیر را رفتهایم و خیلی خیلی بیشتر از تو استادیم. اما بگذار روراست به تو بگویم، تهش خبری نیست.)

هر چی آرزوی خوبه مال تو