ستارخان سردار ملی

زمانی که ارتش تزار از ستارخان درخواست کردند که پرچم روسیه تزاری را بر سر در خانه وی برافراشته کنند و در عوض او را مورد حمایت قرار دهند، ستارخان در پاسخ گفت:
"من می خواهم هفت دولت زیر یک بیرق ایران باشند، بعد از من می خواهید زیر بیرق روس زندگی کنم! هرگز چنین نخواهد شد..."

ستارخان:
اگر ما برای آزادی نجنگيم، مردمی كه بعد از ما می‌آيند چه خواهند گفت؟

احمدکسروی تبریزی در توصیف حماسه ایستادگی مجاهدان تبریز نوشت:
از ايران آذربايجان ماند؛
از آذربايجان تبريز؛
از تبريز كوی اميرخيز؛
از كوی اميرخيز يک كوچه باقی ماند كه در آن ستارخان مقاومت میكرد؛
اما بعد، آن كوچه به كوی و آن كوی به شهر و شهر به ولايت و ولايت به كشور بدل شد...!


۲۸ مهر زادروز ستارخان سردارملی

ای ایران ای مرز پرگهر 

حس اقتدار براى ما انسانها بسيار لذت بخش است .

درود

در سال ١٣٢٣ زمانى كه دكتر حسين گلاب
از روح تحقير شده ايرانيان بواسطه استعمار انگليس محزون بود
به ديدار مرحوم روح لله خالقي رفت و بابغضي در گلو ناراحتي خود را بيان كرد
و خالقي عزيز كاغذي برداشت و شعر #اي_ايران
را نگارش نمود .
چه نگارش زيبايي 👏👏👏
اين شعر عاري از هر كلمه ايي غير از پارسي است
و تماما از كلمات ساده و بسيار زيبا استفاده شده كه براى عموم مردم و حتى دانش اموزان دبستانى قابل درك و اجراست .
موسيقي اين شعر در #دستگاه_شور
#اواز_دشتى نواخته شده و برگرفته از موسيقي حماسي بختياري است .
غلامخسين بنان در شب ٢٧ مهر ١٣٢٣ اين سرود زيبا را در بالاترين گام ممكن در تهران اجرا نمود.

ای ایران ای مرز پرگهر ای خاکت سرچشمه هنر

دور از تو اندیشه بدان پاینده مانی تو جاودان

ای دشمن! اَر تو سنگ خاره‌ای، من آهنم جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو چون شد پیشه‌ام

دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما؟

پاینده باد خاک ایران ما

سنگ کوهت درّ و گوهر است خاک دشتت بهتر از زَر است

مهرت از دل کی برون کنم؟ برگو، بی مهرِ تو چون کنم؟

تا گردش جهان(زمین) و دور آسمان به‌پاست نورِ ایزدی همیشه رهنمای ماست

مهر تو چون شد پیشه‌ام

دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما؟

پاینده باد خاک ایران ما

ایران ای خرّم بهشت من روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارد به پیکرم جز مهرت در دل نپرورم

از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گلم مهر اگر برون رود، گِلی شود دلم

مهر تو چون شد پیشه‌ام

دور از تو نیست اندیشه‌ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما؟

پاینده باد خاک ایران ما

مولانا و حرف حساب

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش


#مولانا

سهراب سپهری

سهراب سپهری در برهه ای از زندگی من نقش بسیار ارزشمندی را برایم ایفا کرد و برای او و شعرش احترام خاصی قائل هستم. از خواندن بخشی از کتاب های او بسیار خرسندم.

امروز در جایی متوجه تولد او در 15 مهرماه شدم و امروز با گذشت یک روز (16 مهرماه) این پست را برای احترام به او می گذارم.

زادروز سهراب سپهری (۱۳۰۷- ۱۳۵۹)

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست
تكه ناني دارم، خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستاني، بهتر از آب روان.
و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.
من مسلمانم.
قبله ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم
در نمازم جريان دارد ماه، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را، پي تكبيرة الاحرام علف مي خوانم
پي قد قامت موج.
كعبه ام بر لب آب
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم، مي رود باغ به باغ، مي رود شهربه شهر
حجر الاسود من روشني باغچه است.

اهل كاشانم
پيشه ام نقاشي است
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي، چه خيالي، ... مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم، حوض نقاشي من بي ماهي است.
اهل كاشانم.
نسبم شايد برسد.
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك سيلك.
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.
پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد، آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال ازمن پرسيد: چند من خربزه مي خواهي؟
من ازاو پرسيدم: دل خوش سيري چند؟
پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.
باغ ما در طرف سايه دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس آينه بود.
باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود.
ميوه كال خدا را آن روز، مي جويم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا اناري تركي بر مي داشت. دست فواره خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
فكر، بازي مي كرد
زندگي چيزي بود. مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
زندگي در آن وقت، صفي از نور و عروسك بود.
يك بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت، حوض موسيقي بود.
طفل پاورچين پاورچين، دور شد كم كم در كوچه سنجاقكها
بار خود را بستم، رفتم از شهر خيالات سبك بيرون
دلم از غربت سنجاقك پر

من به مهماني دنيا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ايوان چراغاني دانش رفتم
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته كوچه شك،
تا هواي خنك استغنا،
تا شب خيس محبت رفتم.
من به ديدار كسي رفتم در آن سر عشق.
رفتم. رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سكوت خواهش،
تا صداي پر تنهايي.
چيزها ديدم در روي زمين:
كودكي ديدم. ماه را بو مي كرد.

*آخرین بار که گریه کردم* به خوانندگی کریس دی برگ The last time I cried

دو گروه از مردان هرگز به زندگی عادی بر نمیگردند...
آنها که در جنگ بودند و آنها که عاشق شدند.
رومن رولان

Chris De Burgh - The Last Time I Cried

The last time I cried, I was sitting home,
آخرین باری که گریه کردم، خونه نشسته بودم
And it was deep in the night,
و خیلی دیر وقت بود
Staring at the shadows and the flickering lights,
به سایه ها و نورهایی که سوسو می زدند خیره شده بودم
Giving all that I had, to take them away,
(اون موقع دوست داشتم) هرچه داشتم میدام تا آنها را دور کنم
Giving all that I had, to make them pay;
دوست داشتم هر چیزی که داشتم بهشون بدم تا رهام کنن

The last time I cried,
آخرین باری که گریه کردم،
I could see the people, Long ago in the rain,
مرئم رو میدیدم که زیر باران بودن
Waiting as the soldiers put them all on a train,
منتظر بودند تا سربازان همه آنها را در قطاری جا دادند
And the hands on the bars, the eyes full of tears,
و دست‌هاشون و روی میله ها تکیه دادن و چشم‌هانشان پر از اشک بود
And the word is the same, for a thousand years,
(الان که توجه می کنم میبینم) که دنیا بعد از گذشت صدها سال هنوز هممونطوریه

Eli Eli Lama, oh Lord, you have forsaken me,
خدایا، خدایا، برای چه ای پروردگار مرا به حال خود رها کرده ای
Eli Eli Lama, oh Lord, you have forsaken me;
خدایا، خدایا، برای چه ای پروردگار مرا به حال خود رها کرده ای

The last time I cried,
آخرین باری که گریه کردم،
I could not believe it, When I held on a face,
نمی تونم باور کنم که صورت یک سرباز رو تو دستام گرفته بودم
Staring at a soldier with his gun in the rain,
در حالیکه با تفنگش در باران بود بهش خیره شده بودم
It was the face of a child, my child here asleep,
ولی اون صورت یک بچه بود، در حالیکه بچه خودم اونجا خوابیده بود
And the soldier who smiled, the man was me,
و سربازی که لبخند زد و آن مرد من بودم

Eli Eli Lama, oh Lord, you have forsaken me,
خدایا، خدایا، برای چه ای پروردگار مرا به حال خود رها کرده ای
Eli Eli Lama, oh why, have you forsaken me?
خدایا، خدایا، برای چه ای پروردگار مرا به حال خود رها کرده ای

Eli Eli Lama, oh Lord, you have forsaken me,
خدایا، خدایا، برای چه ای پروردگار مرا به حال خود رها کرده ای
The last time I cried, the last time I cried,
آخرین باری که گریه کردم، آخرین باری که گریه کردم،

The last time.
آخرین بار

فقط خدا

یه وقتایی خدا یه جوری حلش می‌کنه که انگار بین این همه، فقط صدای تو رو شنیده!

الهی که امروز نوبت تو باشه...

زندگی و مدرسه

به قول چارلی چاپلین:

شاید زندگی اون جشنی نباشه که تو آرزوشو میکردی

ولی

حالا که بهش دعوت شدی

تا می تونی زیبا برقص ...

راستی امروز اولین مهرماه 1403 و اولین روز مدرسه رفتن آقا آراد (برادرزاده من) است. خیلی از این بابت خوشحالم. امیدوارم برای خانواده به خصوص پدر و مادرت بدرخشی و هر روزت بهتر از روز قبل باشه.

آمین، چونین باد. So be it.