درباره کتاب در پرده های مختلف در ایزان
هر باب از این کتاب نگارین که برکنی
همچون بهشت گویی از آن باب خوشترست
سعدی
پردهٔ اول:
زمان هخامنشیان و ساسانیان بیش از دو هزار و پانصد سال پیش
در تختجمشید و تختسلیمان، دو خزانهٔ بزرگ بود: «دزینپشت» و «گنجهپیکان».
کتابها را روی پوست درخت خدنگ (توز) مینوشتند؛ پوستی که نه آب به آن کار میکرد، نه آتش، نه پوسیدگی.
در جیِ اصفهان، عمارتی ساختند به نام «سارویه»؛ چنان محکم با ساروج که هنوز پس از هزار و چهارصد سال، وقتی دیوارش ریخت، کتابهایی به خط پارسی باستان از دلش بیرون آمد.
اما بزرگترین افسانهٔ این پرده، گندیشاپور بود.
شهری در خوزستان که دانشگاه داشت، بیمارستان داشت و کتابخانهای که درِ آن به روی همهٔ جهان باز بود.
مورخان نوشتند: «اولین کتابخانهٔ عمومی پژوهشی جهان همینجا بود».
سپس اسکندر آمد. آتش کشید به گنج ها.
پردهٔ دوم:
قرن اول تا پنجم هجری
اسلام آمد. نخست کتابها کم شدند، سوزانده شدند یا به مساجد کوچ کردند.
اما در زمان هارون و مأمون، بغداد جان گرفت. بیتالحکمه ساخته شد؛ جایی که یونانی را به عربی برگرداندند و ایرانیان دوباره کتابخانه ساختند.
در شیراز، عضدالدوله دیلمی قصری از کتاب بنا کرد.
در ری، صاحب بن عباد و ابن عمید خانههایشان را پر از نسخههای خطی کردند.
در نیشابور، صابونی کتابخانهای ساخت که کاروانها از راه دور برایش کتاب میآوردند.
ایران دوباره قلب کتاب جهان شد، این بار با خط عربی و روح پارسی.
پردهٔ سوم:
قرن هفتم و هشتم هجری پس از طوفان مغول
مغول آمد و همه چیز را سوزاند. اما هلاکو یک شب به خواجه نصیرالدین طوسی گفت: «رصدخانه میخواهم».
رصدخانهٔ مراغه ساخته شد و کتابخانهاش از بغداد، دمشق و موصل پر شد؛ چنان که دوباره بزرگترین کتابخانهٔ زمان شد.
در تبریز، خواجه رشیدالدین فضلالله شهرکی ساخت به نام «ربع رشیدی».
در آن شهرک، کتابخانهای بود که هر سال هزاران جلد کتاب را رونویس میکردند و به شهرهای اسلامی میفرستادند؛ مثل چاپخانهای پیش از گوتنبرگ.
پردهٔ چهارم:
در تبریز، حاج میرزا حسن خازن لشکر در سال ۱۳۱۲ قمری، کنار مکتبخانهٔ ارگ، کتابخانهای عمومی گشود؛ درِ آن به روی همه باز بود.
در تهران، مهندسالممالک غفاری کتابخانهای ساخت و اصطلاحات علمی نو را به فارسی آورد.
و در سال ۱۳۰۵ شمسی، در ساختمان بلدیهٔ تهران، اولین کتابخانهٔ عمومیِ به معنای واقعی کلمه گشوده شد.
مردم برای اولین بار دیدند که کتابخانه میتواند جای همه باشد، نه فقط شاهزاده و وزیر.
پردهٔ پنجم:
۳ شهریور ۱۳۱۶
علیاصغر حکمت، وزیر معارف، و مهدی بیانی تصمیم گرفتند ایران هم «کتابخانهٔ ملی» داشته باشد.
در خیابان سیتیر تهران، ساختمانی کوچک باز شد که قرار بود تمام نوشتههای یک ملت را در خود نگه دارد.
از همان روز، هر ناشری موظف شد دو نسخه از هر کتابی که چاپ میکند، به کتابخانهٔ ملی برساند؛ یعنی ایران گفت: «هر کلمهای که نوشته میشود، متعلق به همهٔ نسلهاست».
پردهٔ ششم:
اکنون در سال ۱۴۰۴ شمسی:
بیش از ۳۷۰۰ کتابخانهٔ عمومی در شهرها و روستاها
کتابخانهٔ ملی در عباسآباد با ۹۰ هزار متر زیربنا
کتابخانهٔ آستان قدس رضوی با میلیونها جلد کتاب و نسخهٔ خطی.
از پوست توز در سارویه تا صفحهٔ دیجیتال امروز،
ایران هیچگاه از نگهبانیِ دانش دست نکشید.
آتش آمد، شمشیر آمد، زمان آمد؛ اما هر بار، ایرانی دوباره کتاب را از خاکستر گرفت،
و پنجرهای تازه به سوی فردا گشود.
هر چی آرزوی خوبه مال تو